تبليغاتX
دست نوشته های شیما تقیانپور -
گنجشک های چشم توچندی است رفته اندازپشت بام برفی احساس های من

چیزی نمانده است به جزچندشاخه ی خشکیده ازتمامی آن یاس های من

دل می کنم زبودن تو٬خاطرات تو٬دل می کنم زهرچه که ازتوست یادگار

مانندتوکه دل زهمه چیزکندی وزخمی زدی به شانه احساس های من

بااین شب خمیده چگونه سحرکنم ٬بگذارخاطرات پریشان ترم کنند

یک خوشه گندم است که بربادمی روداین خاطرات زخمی واین داس های من

یخ می زنم دراین شب پراضطراب وتلخ٬یخ می زنم شبیه گلی درهجوم برف

گنجشک های چشم توچندی اس رفته اندازپشت بام برفی احساس های من

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت 19:12  توسط شیما تقیانپور |