![]() |
![]() |
|
|
غزل بانونگاه سبزتوازعشق لبریزاست
وحتی عشق هم درپیش چشمان تو ناچیزاست بهارازخانه ی من قهرخواهدکردوقتی که تمام فصل هایت موسم دلگیرپاییزاست نه ٬من آدم نخواهم شد٬نه٬گندمگون ترین حوا گناه ازسیب یاگندم ؟نه ٬ازدامان پرهیزاست مرادرخویش می خواندسکوت آبی چشمت اگرچه چشم هایت وامدارقهرچنگیزاست نمانده فرصتی امافقط یک حرف می ماند غزل بانونگاه سبزتوازشعرلبریزاست |
|
+ نوشته شده در
86/05/10ساعت 7:49 توسط شیما تقیانپور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
یادداشتهای هفت سالگی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|