![]() |
![]() |
|
|
حوای حسرت نصیبم ،بی وسوسه بی تلاطم
درحسرت یک گناهم ،درحسرت بوی گندم می آیی ومی نشینددرسینه ام عطرسیبی ردمی شوی ازکنارم بی یک نگاه وتبسم این چارفصل همیشه درانتظارتوطی شد بی آن که حتی بدانم می آیی ازفصل چندم خاموش وساکت گذشتی ازچارراه غریبی رفتی نگفتی که اینجامن ماندم وحرف مردم خاکسترم مانده برجابی دست آتش نژادت هرگزبه آتش نیفتددامان پرهیز هیزم بااین همه بهترینم بگذارروراست باشم حوای حسرت نصیبم،درحسرت بوی گندم
|
|
+ نوشته شده در
85/12/17ساعت 9:0 توسط شیما تقیانپور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
یادداشتهای هفت سالگی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|