تبليغاتX
دست نوشته های شیما تقیانپور
طرح دستی روی اب افتاده بود

عشق هم در التهاب افتاده بود

دستهای سبزبوی یاس داشت

رونق ازگل ازگلاب افتاده بود

تابه اوشایدرساندخویش را

اب هم در یچ وتاب افتاده بود

باطلوع افتاب صورتش

دردل شب اضطراب افتاده بود

خیمه هادرزمهریردردسوخت

ز اسمانهاافتاب افتاده بود

چشم های تب زده درانتظار

دست سقاروی اب افتاده بود

 

 

 



 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/18ساعت 20:6  توسط شیما تقیانپور | 

گفتم که شاخه های درختان بهانه اند گنجشکها به گوشه ی ایوان نمی رسند
یخ می زنند در دل این فصل کاغذی گنجشکها به فصل زمستان نمی رسند
ماسیده می شوند بر این پرده های زرد پروازشان به حجم قفس بال می زند
در چار چوب خاطره ها نقش میشوند گنجشکها به لحظه ی طوفان نمی رسند
در این کویر خشک و سترون بهانه نیست تا من دوباره عاشق دریا شوم رفیق
در ناگهان بهت عطش شعله می کشند این دستهای تشنه به باران نمی رسند
عمری به بوی گندم و رویای عشق و گل دلخوش شدند آدمکان پریده رنگ 
با قصه ی قدیمی آب و زمین و رنج هرگز به نور و پنجره و نان نمی رسند
من لانه ای به رسم قدیمی برای عشق بر شاخه های خاطره های تو ساختم
همرنگ چشمهات که حتی به سبزیش یک جنگل از تمام درختان نمی رسند
یک مشت دانه پنجره ای رو به آفتاب ایوان خالی از پر و پرواز و خاطره
گفتم که شاخه های درختان بهانه اند گنجشکها به گوشه ی ایوان نمی رسند   

+ نوشته شده در  84/11/07ساعت 18:16  توسط شیما تقیانپور |