![]() |
![]() |
|
|
گنجشک های چشم توچندی است رفته اندازپشت بام برفی احساس های من
چیزی نمانده است به جزچندشاخه ی خشکیده ازتمامی آن یاس های من دل می کنم زبودن تو٬خاطرات تو٬دل می کنم زهرچه که ازتوست یادگار مانندتوکه دل زهمه چیزکندی وزخمی زدی به شانه احساس های من بااین شب خمیده چگونه سحرکنم ٬بگذارخاطرات پریشان ترم کنند یک خوشه گندم است که بربادمی روداین خاطرات زخمی واین داس های من یخ می زنم دراین شب پراضطراب وتلخ٬یخ می زنم شبیه گلی درهجوم برف گنجشک های چشم توچندی اس رفته اندازپشت بام برفی احساس های من |
|
+ نوشته شده در
86/12/14ساعت 19:12 توسط شیما تقیانپور |
|
|
زمین تابیکران درخون ٬تمام آسمان آتش
ودشتی زیرپای شب درآن صدکهکشان آتش زمین وآسمان درهم گره خوردندوپیچیدند که برپاکرده ای صدهاهزارآتشفشان آتش سرت برنیزه هارویید٬خواندی یک غزل گل را سراسرعشق وآیینه بمان درخون بخوان آتش به طوفان می زنی هرشب توهفتادودوکشتی را میان بادمی رقصدفقط یک بادبان ٬آتش دوبال سرخ روییدندجای دستهای سبز کنارعلقمه جاماندصدهاآسمان آتش غریبی خیمه زد بردشت وزینب این سوی میدان برادرآن طرف مانده ودشتی درمیان آتش |
|
+ نوشته شده در
86/11/01ساعت 8:7 توسط شیما تقیانپور |
|
|
برجاده هاجاماندجاپایی خیالی
کی می رسدازراه؟فردایی خیالی ؟! رگبارآمدعشق راازکوچه هاشست این کوچه هاماندندوغوغایی خیالی چشمانشان رامفت می بازندآنها دربازی گیسوی زیبایی خیالی زنهای شب باادعایی مریمانه هرصبح می زایندعیسایی خیالی یوسف گنهکاراست ازچشمش بپرسید تهمت فقط سهم زلیخایی خیالی؟! آه این صدای صوت داووداست آیا نه سایه هاخواندندبانایی خیالی تندیسی ازتنهایی اندومرگ وغربت یخ بستگان سوزسرمایی خیالی باجاده هادرجای خودباسردویدند برجاده هاجامانده جاپایی خیالی |
|
+ نوشته شده در
86/08/29ساعت 7:56 توسط شیما تقیانپور |
|
|
ازرفتنت دهان همه باز......
انگارگفته بودند٬٬ پرواز! پرواز! دکترقیصراین پورهم آسمانی شد
|
|
+ نوشته شده در
86/08/08ساعت 19:49 توسط شیما تقیانپور |
|
|
روح ظریف آینه ها٬دستهای سنگ
برشانه های آینه هاردپای سنگ دستان توکجاست برویاندم به عشق حس می کنم که له شده ام زیرپای سنگ درآینه چه سخت به خود می رسم ٬چه سخت پژواک تلخکام صداها٬صدای سنگ انگارمن درآخرخودگام می زنم درهییت جنون خودم ٬ابتدای سنگ آوازدرمیان گلویم شکسته است هرگزنخوانده است دل من برای سنگ حالاکه خوانده ام به صدای سکوت تو برشانه های آینه ام مانده جای سنگ باوحشتی غریب به تکرارمی رسد درچشم های آینه هادستهای سنگ |
|
+ نوشته شده در
86/08/03ساعت 8:52 توسط شیما تقیانپور |
|
|
دوباره یادتووآن نگاه وآن لبخند مرابزن به جنون همیشگی پیوند هنوزمثل همیشه درانتظارتوام همیشه عقربه هاروی ساعت پنجند نگاه ثابت تقویم وآرزویی دور همیشه روزسه شنبه است هشتم اسفند وشعرهای زیادی .....نه ٬وقت می گذرد خلاصه تربنویسم به خوبیت سوگند قسم به آینه های امامزاده محمد که ازضریح نگاهت نمی توان دل کند |
|
+ نوشته شده در
86/06/12ساعت 21:25 توسط شیما تقیانپور |
|
|
غزل بانونگاه سبزتوازعشق لبریزاست
وحتی عشق هم درپیش چشمان تو ناچیزاست بهارازخانه ی من قهرخواهدکردوقتی که تمام فصل هایت موسم دلگیرپاییزاست نه ٬من آدم نخواهم شد٬نه٬گندمگون ترین حوا گناه ازسیب یاگندم ؟نه ٬ازدامان پرهیزاست مرادرخویش می خواندسکوت آبی چشمت اگرچه چشم هایت وامدارقهرچنگیزاست نمانده فرصتی امافقط یک حرف می ماند غزل بانونگاه سبزتوازشعرلبریزاست |
|
+ نوشته شده در
86/05/10ساعت 7:49 توسط شیما تقیانپور |
|
|
این اولین باری است که دروبلاگم به جزشعرچیزدیگری می نویسم من توسط مهدیه قافله باشی به جشن آرزوهادعوت شدم حالابایدآرزوهایم رابنویسم ا ما...آرزوچه کلمه قشنگ ؛غریب؛دورونزدیکی است آرزودارم...........آرزودارم برگردم به کوچه کودکی هایم وآن وقت دست دردست هفت سالگی ام تمام کوچه تنگ وباریک مستشاررایک نفس بدوم تادم مغازه مش باقروآنوقت خودم رابه یک لیوان آب آلبالوویک انگشتربدل میهمان کنم .آرزودارم شعرهیچوقت بامن قهرنکندوآرزودارم من وهمسرم هیچوقت سکه های عشقمان ته نکشدوشاهدبزرگ مردشدن مردکوچکمان باشیم وآرزومی کنم یک روزهمه آدم هابتواننددرجایگاهی که لیاقت دارندقراربگیرند.من هم احدچگینی ونوژن چگینی رابه جشن آرزوهادعوت می کنم
|
|
+ نوشته شده در
86/02/23ساعت 23:27 توسط شیما تقیانپور |
|
|
باتلنگرجیغی
خواب هزارجغجغه آشفته می شود و رویای آبی نازکای عشق را دست پاییز خط می زند |
|
+ نوشته شده در
86/02/07ساعت 21:34 توسط شیما تقیانپور |
|
|
حوای حسرت نصیبم ،بی وسوسه بی تلاطم
درحسرت یک گناهم ،درحسرت بوی گندم می آیی ومی نشینددرسینه ام عطرسیبی ردمی شوی ازکنارم بی یک نگاه وتبسم این چارفصل همیشه درانتظارتوطی شد بی آن که حتی بدانم می آیی ازفصل چندم خاموش وساکت گذشتی ازچارراه غریبی رفتی نگفتی که اینجامن ماندم وحرف مردم خاکسترم مانده برجابی دست آتش نژادت هرگزبه آتش نیفتددامان پرهیز هیزم بااین همه بهترینم بگذارروراست باشم حوای حسرت نصیبم،درحسرت بوی گندم
|
|
+ نوشته شده در
85/12/17ساعت 9:0 توسط شیما تقیانپور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
یادداشتهای هفت سالگی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|